دوست بی هم تا

می 22, 2009

گاه ما چه دیر دوستان خوب را درمی یابیم.
یافتن دوست جدید و قدیمی ام مبارک.


محسن نامجو

مارس 2, 2009

قیافش مثل تریاکی ها است اما صدا و استعدادش فوق العاده است.

ببین سرنوشت اوضاع درونی من به کجا رسیده که از گوش دادن به اراجیف محسن نامجو خیلی خوشم میاد.

محسن جون، دمت گرم


تیاتر جدید

دسامبر 22, 2008

ظاهراً اینا تو این آموزشگاه فهمیدن که ما از تیاتر خوشمون میاد، اینه که هر روز یه تیاتر واسمون میذارن.
امروز که رفتم آموزشگاه چون شروع ترم جدید بود از کلاس‌ها پرسیدم. واسه من با سخاوتمندی تمام یک کلاس اینتر 1 گذاشتند. حالا یک محبتی هم خواستند در حق ما کرده باشند، یک خصوصی اینترو هم واسه ما برقرار کردند که یک آب باریکه‌ای باشه.
از وضعیت بچه‌های صبح پرسیدم، تا اینکه به بچه‌های ترم قبل خودم رسیدم. پرسیدم که بچه‌ها راضی بودند از معلمشون؟ که دیدم اون خانومه‌ای که تازه اومده و چشماش ورقلمبیده است و با لیسانس آموزش زبان، شده مدیر آموزش و تست میکر (خدا به دور) و … جواب داده:
- اونا که معلمشون خانوم سعیدی (یا یه همچین چیزایی). اون اصلاً معلم آیلتس و تافله. (اونم با نوعی که سؤال من بهش برخورده یا می‌خواسته بفهمونه که نه بابا اون خیلی با سواده.
- (من): اِ. راستی شما استادهای تافل و آیلتستون با معلم‌های مکامله‌تون فرق داره؟
- بعله. استادهای آیلتس و تافل باید مستر باشن.
- من هم مستر هستما خانوم. یه زحمتی به خودت بده برو پروندۀ منو ببین.
عجب گرفتاری داریم ما با این آموزشگاه‌ها. اگه کراوات بزنی یا فشن باشی بهت به قول اون خانوم مستر می‌دن. اما اگه سرت پایین باشه و تو کار خودت، بهت فوق دیپلم یا نهایتاً لیسانس می‌دن.
من نمی‌دونم این دخترۀ ترشیده رو از کجا ورداشتن آوردن که ندونسته رو مردم درجه میذاره. ما هم هر چی حرف نمی‌زنیم فکر می‌کنن که پس بلد نیستیم و حالیمون نمیشه.
ای خدا یعنی میشه من یه کار بدون دغدغه پیدا کنم؟ شاگرد بنایی، شاگرد مکانیکی، چیزی. حداقل اونا ادعای سواد و درک و فهم ندارن.


معذرت

دسامبر 8, 2008

جالبه. خیلی جالب. هرکسی که با من برخورد می‌کنه فکر می‌کنه که فقط خودش مشکل می‌تونه داشته باشه. این از دانشجوهام شروع می‌شه و حتی تا نزدیک‌ترین آدم‌ها به من هم ادامه داره.
البته می‌دونم شاید ناراحتی و عصبانیت من ممکنه موجب ناراحتی اطرافیانم بشه و سر کلاس‌ها سر مود نباشم ولی خب بالاخره حتماً بچه‌ها هم به من حق می‌دن.
در هفتۀ گذشته تا همین دیروز (یکشنبه) اینقدر گرفتار بودم و عصبی که گاهی اوقات در صحبت کردنم در کلاس‌ها به مشکل می‌خوردم. مخصوصاً تو این چند روز آخر خواب راحت هم نداشتم.
در هر صورت من هم آدمم و ممکنه مشکلی برام پیش بیاد که نتونم با کسی در میان بذارم. بنابراین به من هم حق بدین. شاید اگه کسه دیگری جای من بود 2-3 روز نمیومد سر کلاس. اما من تو این مدت حتی کلاس صبح یکی از معلم‌های دیگر که نمی‌تونست بیاد رو هم اداره کردم با اینکه فشار ذهنی فوق‌العاده زیادی روی من بود.
در هر صورت از تمام کسانی که به خاطر بی‌حوصلگی، ناراحتی، عصبانیت و … من ناراحت شدند. از صمیم قلب عذر می‌خوام.


متلک

دسامبر 4, 2008

دیگه فقط نگهبان شهرک مون به ما متلک نینداخته بود که امشب این کار رو کرد.
ما هم که اعصابمون خرد، با کلی فلاکت ساعت 10 رسیدیم جلوی در شهرک به من می گه:
-    تو هم که همیشه پیاده‌ ای!
-    زندگیه دیگه! چه کنیم؟ (زیر لب: شما ببخشید که من ماشین ندارم)


جذبه

دسامبر 3, 2008

چه می شد اگر من یک معلم با جذبه می شدم!


مسائل حیاتی و بی اهمیت

دسامبر 2, 2008

دیشب سر کلاس که داشتیم با بچه ها صحبت می کردیم، مریم نکات جالبی مطرح کرد. البته برای من به عنوان یک معلم ناراحت کننده بود اما حقیقت داشت.

برای مریم به عنوان کسی که در حال گذراندن ترم های مکالمۀ انگلیسی است، گذراندن امتحان IELTS یک دردسر بزرگ است، در حالیکه برای من کاری معمولی است.

داشتم فکر می کردم که خیلی از این مسائل در زندگی ماها وجود دارد. مسائلی که برای ما خیلی مهم است و برای دیگران هیچ اهمیتی ندارد.

به نظرم باید همدیگر را درک کنیم و به هم کمک کنیم. همین.


حکمت

نوامبر 26, 2008

ظاهراً همۀ حکمتها قرار است برای من اتفاق بیفتد.

امروز بعد از یک ماه تدریس عطای درس دادن در آموزشگاه ایران-کانادا را به لقایش بخشیدم و از آموزشگاه بیرون آمدم.

حقوق کم را می شود تحمل کرد. اما توهین را به هیچ وجه. حداقل من نمی توانم.

تنها در مقابل بچه هایی که با من عادت کرده بودند متأسف و شرمنده ام اما آنها هم باید بپذیرند که آموزشگاه در قبال آنها مسئول است و البته آموزشگاه هم در مقابل من تعهداتی دارد که باید به آنها عمل کند.

دانشجویامن محترم اگر چند روز پس از شروع کلاس پول نپردازند مؤاخذه می شوند اما به معلمی که کارش تدریس تمام وقت در همان آموشگاه است، حقوقش پرداخت نمی شود. و تازه کار به همین جا ختم نمی شود و به نحوی زشت مورد توهین هم قرار می گیرد.

اگر نیاز به پول نداشتم که برای تدریس مراجعه نمی کردم.

پرداخت ساعتی 4000 تومن، آنهم با کسر 5 درصد مالیات خیلی فشار به آموزشگاهی می آورد که از هر دانشجو 165000 تومن برای ترم سه هفته ای دریافت می کند و حداقل تسهیلات را در اختیار آنان قرار می دهد؟

فعلاً که می گویند این حکمت بوده که اینجا نباشم. اما ظاهراً همۀ حکمتها قرار است برای من اتفاق بیفتد.


آموزشگاه قمر در عقرب

نوامبر 25, 2008

بالاخره بعد از کلی حسب و کتاب رفتیم در یک آموزشگاه تقریباً بدون بوروکراسی مشغول شدیم. هنوز یک ماه نشده که همه چیز دارد از هم می پاشد. دیشب همۀ کلاسها به جز کلاس من تعطیل بود. یعنی معلمها اعتراض کرده بودند و کلاس را تعطیل کرده بودند. یارو پول ما را نمی دهد و دخالت اضافی می کند.

مثل همیشه پول دست یک آدم احمق است که هیچ چیزی نمی فهمد. حالا خوب است به ما گفته بودند که اینجا lifetime است. والا اگر این را نگفته بودند که فکر می کنم همان روز اول نسخه اش پیچیده می شد.


ژن2

نوامبر 16, 2008

-!استاد ژن2 ثبت نام می کنند. نمیخواید ثبت نام کنید؟ وام خوبی داره

_(استاد پولش کجا بوده. استاد رنو هم نمی تونه بخره چه برسه به ژن2 عزیز من)

اون روز 9000 تومن بیشتر نو جیبم پول نبود. ماشین که هیچ، آژانس هم نمی تونستم بگیرم.